Monday, September 21

این جا آیین ،آیین سکوت است

توی آخرین نامت نوشته بودی که چرا هروقت حالم رو می پرسی جوابی نمی گیری
حالا از حال و روزم می گم برات
این روزا یا حرفی برای گفتن ندارم یا اگر حرفی هم هست...این جا آیین آیین سکوته !سکوت
آرزوهام...آدمایی که یه روزی تو قلبم جا داشتن،شدن یه بغض کهنه تو گلوم
این همه شروع خسته ام نکرده...اما تکراری شده...انگار همه اینارو امتحان کردم...من چند بار زندگی کردم؟
آدمای جور وا جور...رنگارنگ ...همیشه خندیدم بهشون...خودم چیم؟هنوز نفهمیدم!
از حرفای قلمبه سلمبه خسته شدم...مولانا ...بایزید...شاملو...فروغ...صادق هدایت
از شعار ...آزادی...زندگی...امید!
از نوشتن هم خسته شدم...نوشتن واسه کی؟برای کسایی که وانمود می کنن حرفامو می فهمن...وانمود می کنن!!!
از نوشته های یاس و نا امیدی..خسته نیستم...تکراری شدن برام
من از کجام؟از تاریکی یا از سپیدی؟
من و کجا پیدا کردی؟!زیر بارون داشتم قدم می زدم و فریاد ...فریاد...فریاد....؟
من از کدوم دیارم؟
از این چرخ حوصله ام سر رفته... می چرخم می چرخم می چرخم...تهش؟خودمم
شاید چون هنوز معنای زندگی رو نفهمیدم
این جا آیین آیین سکوته
هر کی زندگی کنه می گن دیوونس
هر کی بخنده میگن احمقه
هرکی گریه کنه می گن افسردس
هرکی خود کشی کنه می گن جلب توجه کرد!!!
جالبه !!!هممون یه چیزی می خوایم اما خودمون زندگی رو از خودمون میگیریم!!!
چند ساله که با هم غریبه ایم؟چند ساله که دست همو نمی گیریم؟!چند ساله که بینون فاصله اس...همه می چرخیم اما ...به کجا رسیدیم
ترس دشمنم شده...دشمنمون!نه!از خدا نمی ترسم!هیچ چیز ترسناک تر از آدما نیست
حرفام شبیه شعاره
منم از این آیین پیروی می کنم
سکوت می کنم
بیایم انقدر سکوت کنیم...هی بچرخیم ...بچرخیم...بچرخیم...تا از پای درآیم و سقوط خودمونو ببینیم



Thursday, August 20

خط خطی برای خدا

آیا این گناه است؟
خدایا!تورا ندیدم!شدم عاشق..تو را ندیدم
خدایا دروغ بود!دروغ گفتم که عاشقت هستم
خدایا هیچ وقت دوستت نداشتم!هیچ وقت عاشقت نبودم
...آیا این گناه است؟
خدایا به عدالتت قسم می خوردم...عدالت را اجرا نکردی
خدایا منطقت را قبول ندارم
آیا این گناه است؟
خودت گفتی دروغ نگویم!این، همه حقیقت است!تو را خشمگین می کند؟
آیا این گناه است؟!
خدایا نمی خواهم بندگی کنم!میخواهم دوستی کنم!
آیا این گناه است؟
خدایا!اسمت را عوض کن!دوستش ندارم
آیا این گناه است؟
خدایا،دین و مذهب را نمیخواهم...خودت بیا
آیا این گناه است؟
خدایا نمی خواهم!بهشت را نمیخواهم!پاداش را نمی خواهم
خدایا پاداش دوای زخمم نیست
آیا این گناه است؟
خدایا سکوتت آزارم می دهد
آیا این گناه است
...
تو نیستی و باید بگویم هستی!
حالا که هستی!پس چرا نیستی؟!!!
خدایا!گناه این است
گناه ... این است
مرا تنها گذاشتی
گناهت این است
آیا این ها برای تبرئه شدنم کافی نیست؟
...

Wednesday, August 5

خط خطی غمگین

نگاهت می کنم

از نگاه بی فروغت نفرت دارم

سزای من این نیست !


صدایت می کنم

از جواب بی رمقت نفرت دارم

سزای من این نیست!


دستت را میگیرم

از دست سردت نفرت دارم

سزای من این نیست!


گریه می کنم

از نگرانی دروغینت نفرت دارم

سزای من این نیست!


دوستت دارم

تو میروی

سزای من این نیست!


خورد می شوم

سزای من این است؟!!!

تقدیم به کسی که متاسفانه نمیشناسمش!

Tuesday, August 4

!برای تو خط خطی کردم

تو را چه بخوانم که گر خواندم تمام عشق در حرف به حرفش فریاد کشد

چگونه نگاهت کنم که گر نگاهت کردم عشق در برق چشمانم بدرخشد

چگونه در کنارت باشم که گر کنارم بودی تمام وجودم از شادی به خود بلرزد

چگونه حست کنم که گر باشی تمام وجودم تو را استشمام کند

چگونه بگویم دوریت برایم سخت است که گر گفتم تمام گریه ی عالم از چشم هایم جاری شود

چگونه به سویت بیایم که گر آمدم عشق دیوانه وار آمدنم رانعره کشد

چگونه با تو قدم بزنم که گر قدمی برداشتم مرده ها ا ز خواب بر آیند

چگونه بگویم دوستت دارم که گر گفتم ، این واژه بماند ، من اما نمانم


این متن را برای تو نوشتم که دیوانه وار دوستت دارم اما نه از نامت دانم نه از مکانت!بی تابانه منتظرت هستم

خط خطی تلخ


مثل راه رفتن توی مرگه...رد شدن از کنار همه ی آدمایی که قبلا ها واست ارزش یه دنیا رو داشتن و حالا بی تفاوت از کنارشون رد میشی...مثل زندگی تو خواب میمونه!چیزای زیادی میبینی...هر چی که می خوای...اما به هیچ کدوم نمیتونی دست بزنی...اگه بهشون دست بزنی از خواب بیدار میشی و...تموم!

مثل راه رفتن تو یه جاده ای که آخرش ، اول همون جادست...دو طرف جاده رو درختای سر به فلک کشیده پر کرده و تو اونجا مثل یک کوتوله ای که به چشم نمیای...کسی نمی بینتت و ماشینا یکی یکی به توجه از کنارت رد میشن..مثل پیاده روی بی هدف..به قول ایتالیایی ها آندانته...

مثل دیدن یه فیلم سینمایی کسل کننده میمونه که داری میبینی ولی حواست بهش نیست...فقط مثل مترسک روی صندلی جلوی سینما لم دادی و چشم دوختی به یه تلویزیون بزرگ!

مثل دیدن خودت تو آینه میمونه!وقتی میگی اه... چقدر این قیافه تکراریه... از خودم بدم میاد...

مثل یه 50 تومنیه که بودن یا نبودنش واست فرق زیادی نداره ...انقدر توش نفس کشیدن کسل کنندست که بعضی موقع ها به شمردن نفس هات مشغول میشی تا وقتی که میگی دیگه نفس کشیدن هم برام خسته کنندست.

دیگه برات فرقی نداره که از کنار یک سنگ قبر رد میشی یا تخت خواب یه نوزاد.

اولش قسنگ بود..! درخت داشت...کوه داشت...دریا داشت اما حالا...حالا همبن دریا شده بستر مرگ آدم هایی که اطرافت پرسه میزنن. حالا دیگه طلوع و غروب آفتابش برات تفاوتی نداره...

فقط میخوای ادامه بدی که تموم شه... مثل بی حوصلگی سر کلاس درسه که فقط تو کلاس هستی و به ساعتت نگاه میکنی،لحظه شماری میکنی که زنگ بخوره و فرار کنی... اما بعد از فرار اصلا نمیدونی منتظر چی بودی!حتی از اون هم خسته کننده تره!

یه لحظه به خودت میای و میگی نمیشه که انقدر تلخ باشه!صبح از خواب بیدار میشی و خودتو تو آینه نگاه می کنی و میگی امروز از اول شروع میکنم و به آدم دیگه میشم.یه لبخند فانتزی می زنی و از در خونه میری بیرون...

شب که بر میگردی خونه می بینی که امروز هم مثل دیروز بود و فردا هم مثل امروز...دوباره به خودت میگی یعنی واقعا انقدر تلخه؟!امکان نداره...

حالا من جوابتو اینطوری میدم:خیلی تلخ تر از اونیه که فکر میکنی...تازه اولشه!صبر کن...ادامه داره..

این فیلم کسل کننده ادامه داره و باید مثل لحظه های سخت تو کلاس درس ... واسش صبر کنی!

...

آخر فیلم غمگین بود...فیلم بعدی لطفا...

این معنیه تلخ زندگیه...زمانی که هیچ هدفی نداری!این نوشته بوی مرگ میده!پس اگه نمیخوای مرده به حساب بیای برای خودت هدف بساز!آرزو داشته باش!هر چند کوچیک باشه ...اون موقع دنیا برات رنگا رنگ میشه و لحظه به لحظه زندگی می کنی!یا اینکه می تونی هدف نداشته باشی و با یه لبخند مضحک خودتو به دیوونگی بزنی و بگی :زندگی زیباست!!!

من و فکر شیطانی در کلاس دین و زندگی!

(اه ه ه !دلم میخواد ازین نوار چسب گنده ها بر دارم بزنم به دهنش یکم عصابم آروم شه!)نه!میدونی چی دوس دارم؟! دلم میخواد گوشیمو بردارم بذارم تو جیبم و از در کلاس برم بیرون(فکر خوبیه اما به دردسرش نمی ارزه!)اوهوم!!میگم بیچاره معلم خیلی خوبیه ها!(اما خوب من از ریشه با کارش مشکل دارم!)خیلی بده که آدم شیش ساعت در هفته وقتشو بذاره واسه شنیدن چیزایی که اصلا بهشون اعتقاد نداره!آدما چقدر عجیبن!به این چیزا که فکر میکنم ها،کلی خوش حال می شم که دیوونم!(اما به هر حال تو داری بین این آدما زندگی می کنی و چون به مدرکش نیاز داری باید پای این کاراشم وایسی!)آره استدلال خوبیه اما انجامش زجر آوره!.... هه هه!راستی واقعا این چی فکر کرده؟!واقعا فکر میکنه ما انقد منگلیم که هر چیو صد بار میگه؟!(نه خوب ، چون تو منگلی که حرفاشو گوش میدی اون صد بار میگه چون هیشکی به حرفاش گوش نمیده!)نه اشتباه نکن اتفاقا به نظرم باید گوش بدم!شاید از حرفاش یه چیز به درد بخوری در بیاد که کمکم کنه!در ضمن اگر حرفاشو گوش نکنم که نمیتونم ردشون کنم!به این میگن منطق!(اینم مسخرس البته!2 ساعت بشینی پای حرفاش که شاید یه جمله ی به درد بخور بگه!)کاش مشکل همین بود!آخه واقعا دین و زندگی به چه درد آدم میخوره؟!من که کلا ازون اول با خود کتاب مشکل دارم!چه برسه به این که بخواد درسی هم باشه!واسه همین همیشه تخیلی میخونم و سیاسی!سیاسی هم چون نمیشه تجربه کرد!باید یادش بگیری!(البته ریاضی و فیزیکش بد نیستا!)آووره

(نوا تو چقدر بی شعوری این بغل دستی بد بختتو پرتش کردی از نیمکت بیرون!گناه داره!) میدونی که من خود خواهم!از اول سال هم من اینجا نشستم!پس من دستور میدم کی باشه کی نباشه!(چه دیکتاتورانه)خودت اینارو بهم یاد دادی! خیلی حرف میزنه!البته نه به نسبت آدمای دیگه!من که الان نمیتونم حتی یک کلمه بشنوم!( چرا پرتش میکنی!)صلا ازین موضوع ناراحت نیستم!این آدما همشون اینجورین!حرف نمیفهمن!میگی نه!نه رو نمیفهمن!صد بار دیگه هم میپرسن!هر چیم میگی هی میگن منظورت چی بود... منظورت چی بود؟!اینکه باید بزنی تو سرشون و داد بزنی که آخر سرم بهت میگن سگ!به هر حال خودشون می خوان که اینجوری باهاشون رفتار شه !به من چه!(نچ!!همه آدما اینجوری نیستن!نباید این شکلی رفتار کنی!)اما این یکی اینجوریه!(به هر حال!)

بیا به یه چیز دیگه فکر کنیم!(به چی؟!)نمیدونم!(نیزه سرنوشت!)خیلی مشکوکه!(چرا؟!)چون اولا توی نت زیاد در بارش ننوشتن و اون مطلبیم که نوشتن بیشترش با سند بود!نمیشد ردشون کرد و از یه زاویه دیگه بخوایم بهش نگاه کنیم،اگه واقعیت داشت الان همه دنیا دنبال این بودن که این نیزه واقعا چیه؟!(شایدم نیزه فقط به بعضیا پیام میده!)ببین اگه میخوای بگی که منم مثل هیتلرم و در من روح شیطانیه بدون اصلا با این موضوع حال نمیکنم!(اصلا مهم نیست که حال کنی یا نه!چون هنوز هردومون به نتیجه ای نرسیدیم که تو واقعا چی هستی!)چرا هی سعی میکنی در مورد موضوعی حرف بزنی که آزارم میده؟!(میخوام زود تر به جواب برسی!)نمیدونم!نمیدونم!شاید!نمیدونم!چه باحال !تو کلاس دین و زندگی نشستی داری به هیتلر فکر میکنی!کاش میشد هر کی از یه فرقه و گروهی بدون تعصب بشینن بحث کنن بلکه به یه جایی برسن!(البته اگه بتونن تعصب رو بذارن کنار! نچ نچ نچ!بیچاره چقدر چشاش بسته شده!(الان بهش بگی قرآن تحریف شده یا تورو میکشه یا همین جا خودشو دار میزنه)البته فکر کنم منو بکشه قبل ازین که چیزی بگم!با این روسری ای که بسته دارم من دارم جای اون خفه می شم!هاهاها!!!!حیف که حوصله جر و بحث ندارم وگرنه میگفتم میخندیدیم کلی!چقدر واقعا تعصب بده!(شایدم من اشتباه میکنم که عضو هیچ حزب و فرقه ای نیستم!)اما مطمئنم از تعصب و کور بودن خوشم نمیاد!چه چرت و پرتایی!صورتمان را میشوییم تا با چهره ای پاکیزه در برابر پروردگار بایستیم!(یو ها ها ها!من که تا الان فکر میکردم صورتمونو میشوریم تا چشم سوم(چشم دل) تمییز شه )خوشیا!نه واقعا خوشی! به قیافه ی این بچه ها نگاه کن!چشم سوم میفهمن چیه؟!همینم از سرشون زیادیه!! وااای!چرا تموم نمیشه؟!یه بندم حرف میزنه!اجازه نمیده تجزیه تحلیلش کنیم!(اصلا این ازین چیزا میفهمه؟!)اضطرابم داره!کاملا مشخصه!هی راه میره!یه مسیرو صد بار رفت!سرشم هی بر میگردونه ببینه اینور اونور چه خبره!(هه!بیچاره!...چقدر نامردی!انقد بد نگو!)چیچیو بد نگو!داره از وقت زندگی من میره!عین بیکارا نشستم اینجا!چقدر پارسال خوب بود همش غایب بودم!(البته اون همه هم واسه خودت دشمن تراشیدی!) هه!چقدر حال روحیم بد بوداا!واقعا نمیتونستم مدرسه رو تحمل کنم! (ساعت چنده؟!)صبر کن!10 مین دیگه مونده!یه 5 مین دیه وسایلمو جمع میکنم!( بعدا درباره ی نیزه ی سرنوشت فکر کنیم!) بذار یه جوری از دل این دختره درارم!